داستانهاي برقآسا /
جمعي از نويسندگان؛ پژمان طهرانيان؛ مان كتاب؛ 1385
مقولهي «داستانك» يا داستان برقآسا [كه البته با داستان مينيماليستي فرق دارد، اما خيليها اين دو را يكي ميكنند] مدتي است كه خصوصاً با رواج اينترنت هواخوان بسياري براي خودش دست و پا كرده. قضيه هم اگر خيلي خلاصه و برقآسا بخواهيم بگوييم اين است كه بايد در كوتاهترين شكل ممكن و با كمترين كلمات ممكن داستان تعريف كنيد. غالب اين داستانها شوكبرانگيز است، اما لزوماً نه. حتا داستانهاي كمتر از ده كلمه هم داريم. در ايران هم خيليها به اين مقوله پرداختهاند و فقط كافي است يك بار كلمهي «داستانك» را گوگل كنيد تا ببينيد چند تا نتيجه به شما ميدهد. [خارج از دستور يك نكتهي اينترنتي: در مورد جستجوي كلماتي كه حرف «ي» و «ك» دارند بايد دقت كنيد كه يك بار بايد با «ي و ك» و يك بار با «ي و ك» كلمات را جستجو كنيد.]
انتشارات «مان كتاب» سه كتاب در اين مقوله منتشر كرده. بر طبق آنچه در مقدمهي اين سه كتاب آمده، گردآورندگان اين مجموعه، يعني جيمز توماس، دنيز توماس و تام هازوكا، نام داستانهاي برقآسا (Flash Fiction) را براي اين قبيل داستانها وضع كردهاند. به هر صورت آقاي طهرانيان، مترجم كتاب، اين برابر خوب را خودشان انتخاب كردهاند (هر چند در زبان فارسي بيشتر به همان داستانك مشهور است). نكتهاي را در همين جا بايد متذكر بشوم: اصلاً نبايد تصور كرد نوشتن اين داستانها آسان است و يا فقط نويسندگان بيكار سراغ اينها ميروند. در همين مجموعهي مان كتاب با اين نامهاي بزرگ برميخوريد: دن اُبرايان، مارگارت آتوود، ريموند كارور، جان آپدايك، خوليو كورتاسار، ريچارد براتيگان و غيره.
در پشت جلد كتاب، بندي در توضيح داستان برقآسا نوشته شده است كه خواندن آن خالي از لطف نيست: «داستانهاي برقآسا داستانهاي 250 تا 750 كلمهاياند كه با عمق و غناي ادبيشان و فشردگي ايجازشان گاه انعكاسدهندهي عميقترين و فراگيرترين عواطف انسانياند و گاه آيينهاي هستند كوچك اما تمامنما از جامعهي بزرگ بشري.» هر چند ميتوان گفت اساساً اين قبيل جملات قدري برخورد احساسي با مقوله است (و تصور ميكنم ناشر از افزودن اين جملات قصد تبليغ داشته تا برخورد احساسي)، اما از سوي ديگر ميشود گفت داستانكها غالباً با برانگيختن احساس خواننده (لزوماً احساس رومانتيك نه؛ بلكه ترس يا شايد نفرت يا هر حس ديگري) سر و كار دارند و اين جملات چندان هم پربيراه نيست.
يك داستان را از اين مجموعه بخوانيد:
كارد ميوهخوري، نوشتهي مايكل اُپنهايمر
با همسرم مشغول نظافت خانهمان بوديم كه زير يخچال يك كارد پيدا كردم. كارد ميوهخوري كوچكي بود كه سالها پيش گمش كرده بوديم و ديگر از يادمان رفته بود. كارد را به همسرم نشان دادم و او گفت: «واي! كجا پيداش كردي؟» بعد از اين كه گفتم كجا، كارد را گذاشت روي ميز و بعد رفت اتاق بغلي و دوباره مشغول نظافت شد. همان طور كه داشتم كف آشپزخانه را تميز ميكردم ياد اتفاق چهار سال پيش افتادم كه باعث شد كارد برود زير يخچال.
شام مفصلي خورده بوديم و گيلاسها را هي پر و خالي كرده بوديم. لباس خانه تنمان كرديم و رفتيم توي اتاق خواب. فكر كرديم با هم خلوت كنيم، اما پيشامدي شد و با هم حرفمان شد. تا حالا توي يك چنين موقعيتي قرار نگرفته بوديم. هر دومان پاك عصباني شديم. به همسرم حرفهايي زدم كه خيلي رنجاندش. توي تخت لگدي به من زد و من بلند شدم و رفتم توي آشپزخانه. كورمال كورمال دنبال يك صندلي گشتم و نشستم. خواستم دستهايم را تكيه بدهم به ميز و بعد سرم را تكيه بدهم به دستهايم. اما حس كردم ظرفهاي كثيف روي ميز نميگذارند. از كوره در رفتم. هر چه روي ميز بود با يك حركت دست ريختم زمين. صدايش مهيب بود، اما بعدش سكوت محض بود و يكدفعه حال بدي بهم دست داد. فكر كردم همه چيز را نابود كردهام. زدم زير گريه. همسرم آمد توي آشپزخانه و پرسيد حالم خوب است. گفتم: «بله.» چراغ را روشن كرد و نگاه كرديم به كف آشپزخانه. آنچنان چيزي نشكسته بود، اما زمين حسابي كثيف بود. هر دو خنديديم و بعد برگشتيم توي اتاق و دوباره خلوت كرديم. صبح فردايش كثيفيها را تميز كرديم، اما معلوم است كه كارد را نديديم.
ميخواستم از همسرم بپرسم آن ماجرا يادش هست يا نه كه از اتاق بغلي آمد و بدون كلمهاي حرف كارد را از روي ميز برداشت و باز سُرش داد زير يخچال.
سينا رسولي